عاشقي در خط پايان مانده است
اپیزود اول ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ آن قدر به طلسم اين عشقهاي پوشالي چشم دوختم ، آن قدر به تك تك عاطفه ها شك كردم ، آن قدر سالها آينه ي دلت را شكستم كه حرفهاي دلم براي تو و حرفهاي دلت براي من باور كردنـــــي نيست ... من خراب كجا و تو سراب كجا من پر از دلهره مهرباني وعشق شديد تو و تو پر از ترديدِ دوست داشتن من ! چرا فكرمي كنم حتي اگر بخواهم طعم عطرت را داشته باشم تو آن را هم از من مي گيري ؟ چرا بودن و حضور تو به معنای نو شدن تمام بودنهایم نیست؟ دوست داشتن را فراموش كرده ام !!! اين هم باور كردني نيست... مي خواهم نگاهت كنم اما ديرم ميشود !! نميدانم فهميده اي يا نه ولي خسته شده ام سالار خسته از تو از خودم از تظاهر هاي الكي به اصطلاح با كلاس شاید! ******************** اپیزود دوم؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ سلام اشو مجيد سلام اينبار طرف حسابم تو شدي اما بي خبر تويي كه هميشه براي سوالات پاره من نخ و سوزني پيدا ميكني و جوابها را به هم ميبافتي تويي كه ظاهرت هميشه خدا كويريست اما باطنت در خيالاتم با شمال گره خورده براي سوالاتم سوزن نخ لازم نيست خواندش براي من كافيست وقتی که در ایوان دلتنگی هایت می نشینی ، وقتی که در پشت یک پنجره بارانی بی هوا شاعر می شوی ، کسی هست كه شود به او پناه برد ؟؟ کسی که در شب بتوان دلتنگی ها را با او قسمت کرد ؟؟ نگاهت را از سنگفرش های خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن ! هيچ كس آنجا نيست هيچكس گوشت كه با من است هان ؟؟ می توان از تاریکی ها گذشت ؟؟ می توان خود را درکوچه های سبز باور دوباره یافت ؟؟ اشو مجيد نگاه كن یک نفر هست ؛ شب دلتنگی ات را با او قسمت كن ... يك نفر هست فقط يك نفر... آقا جان هنوز در تنهاييت گريه ميكني؟؟ بعد هم آنها را حاشا هنوز دلت ميگيرد؟؟ هنوز نبودنش بهترین بهانه برای اشک ریختن است ؟؟ هي هي هي امان از دست اين غرور اين روزها من از خودم هم دور دورم بايد تقاصم را بگيرم از غرورم اپیزود سوم؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ سلام امير جان مي بيني در اين ارتفاع زندگي ، به كجاي جغرافياي باور رسيده ام ؟! به خودم مي گويم : بي خيال نوشتن ! بي خيال نوشتن ! بي خيال تو ... ! بي خيال توي بي خيال ! هنوز با اصرار بغض هاي لجبازت را قورت ميدهي ! تويي كه گاه با سكوتت بي گاههاي من را آگاه ميكردي آن شب غزل خواندی من پیشت نشستم از غصه گفتی و نگفتی و شکستم گفتم غزل نه ، درد دل کن مهربانی خندیدی و بازم غزل دادی به دستم اينبار چگونه ميخواهي سكوت كني آقاي فلاح اتفاق تازه ای نخواهد افتاد. هنوز شعرهايم را از بادهاي ترانه خيز دستچين مي كني ؟؟ هنوز هم دلت با سردي نفسهاي ترسيده ام تــَرَك بر مي دارد ؟؟ حالا من مانده ام و شعر ديوانه تو ... كه بارها بيتي از آن نوشتي و رد اشكهايت را لمس كردم ديوانه ام چه باكي با ماه ميروم من پندم چرا ميدهي گمراه ميرم من حال ميخواهي به نوشته هاي خنده دارم بخند يا با سوزهاي آن گريه فرقي براي من خراب ندارد. باز هم بي خيالي هايت گل ميكند ؟؟ باز هم ماشينت پشت چراغ قرمز تو را به فكر ميبرد؟؟ باز هم دلت براي قلكت ميسوزد ؟؟ راستي مردك مغرور سبيل پهن شعرهايت هنوز گاه بي گاه سيگار ميكشد؟ هنوز بيتهاي پنجمت را آنقدر دوست داري كه براي كسي نخوانيش؟؟ آقا جان من خيالاتي با بي خيالي ها تو داشتم كه در هيچ دايره المعارفي معنيش را پيدا نخواهي كرد سلام مرا به روزهاي ترديدت برسان ! گونه ي خوش طعم بهانه هايت را هم ببوس ! لج بازي هاي من هم سلام بلند بلند مي رسانند !! من از جاودانگي قطره هاي باران به اتاق كوچك خاطره ها كوچ كرده ام باور مي كني اگر آسمانت بي ستاره باشد از ستاره ي چشمانم به تو مي بخشم ؟؟ چه زود تمام شد دوران زیبای دوستی من و تو و چه احمقانه می دوید در پی تو افکار کودکانه ی من اما این بار دلم هوای شعرهای تو را کرده... سوالاتي دارم بي جواب سالار هنوز سكوتت را پشت پرحرفي هايت پنهان ميكني؟؟ گاهي به اين كارت غبطه ميخورم ترفند خوبيست حداقل با اين كار هيچكس نميتواند سكوتت را بشكند هنوز نت ها موسيقي نتوانسته اند در هم بكوبند سكوتت را هنوز سکوت رازیست بین تو و او ؟؟ هنوز دوست داري اضافات را از شعر پاك كني؟؟ هنوز شعرهايت را از چشمان او عاريه ميگيري ؟؟ هنوز با كافكا زندگي ميكني ؟؟ كتابهايت چي دوستشان داري ؟؟ چند روزيست كه احساست بوي پاييز ميدهد نگرانت شدم... **************************** اپیزود آخر؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ محمد اسدي نام ملموس زندگاني كه كلمه كلمه اش عشق را معنا ميكند محمد جان سلامی دلپذیرتر از نسیم بهاری و خوشبوتر از گلهای کوهساری و گرمتر از چشمه خورشید و روشنتر از سپیدهدمان به تو تقدیم میدارم؛ سلامی برخاسته از پرده جان، سلامی پرورده شور و اشتیاق محمد عزیزم سلام نمی دانم کدامین حس مرا به نوشتن زیبایی ها می کشاند شایدبه این امید که روزی این نوشته ها با چشمانی که زیباترین خاطره دنیای من است خوانده شوند و همین برای من همه دنیا می ارزد تو كه مي داني من 90 تا دوستت دارم ! تو كه مي داني من هم تو را ترجيح داده ام به ............................. بگذريم ! من كه بارها و بارها حق را به تو دادم . ندادم ؟؟؟؟ حاج محمد دلم برای زیبایی عجیبت تنگ میشود. برای موهای فر تو که گاهی گره میخورد . است گره به هر چه یاد زیبایی و لطافت . گره به یک حرف عاشقانه که با نگاه رد وبدل میشود دلم برای فالش زدن تنبكت هم تنگ میشود دلم براي پيامهايت كه هر كدامشان را بايد با آب طلا نوشت تنگ ميشود سالار هنوز هم پي گير عرفان هستي ؟ اما دوستان یادتان باشد که ...... خدانگهدار سلام ای غروب غریبانه دل با يك ( د ي و ا ن ه ) می دانم که دیوانه ام میخوانند! می دانم که به خطوط درهم خوابهایم می خندند! می دانم که کسی مدالی بر سینه ام نخواهد زد! اما یادتان باشد ! فردا درباره همین دلبستگی های ساده قضاوت خواهید کرد! یادتان باشد " حسين پناهي " حسين آقا من يادمه به خدا يادمه اما...... *********************************************** نگاهت تلخ است: حتي اين تلخي از اس ام اس هايت مشخص است شايد ميگويي _ تو اذیتم نکن! با بغض ميگويم: ميفهمي چه ميگويي! سرش را جلو ميآورد و خيره در چشمانم ميگويد: تو را به جان من،،،،، 2....3 روز صبر كن ميگويم : ما كه همه چيزمان را داديم باشداين 2...3 روز را هم تحمل ميكنم ولي تو را به خدا فقط ديگر طولش نده..... من طاقت انتظار را ندارم خدا ميداند كه چقدر دلم ميخواهد اين 2...3 روز برود و بعد مثلا روز چهار شنبه پيامك بدهد كه آقا ديگر تمام شد. -من دلم تنگ شده ،، حوصله ندارم بروم خانه مي آيي مترو تا ببينمت بعد من هم با همان طرز هميشگي بنويسم نه اصلا زنگ ميزنم وكلي حرف ميزنم از ....... نه ،،، من باز هم مثل هميشه حرفي نميزنم نه حرفي ،،، نه درد و دلي فقط ميگويم : منم دلم تنگ شده چشم ساعت 6 ميبينمت ولي باز هم طبق عادت نــــــــــيـــــــم ساعت دير ميكنم و او باز هم قــُرقــُر ميكند ولي چند لحظه بعد يادش ميرود... افسوس كه اينها همه تصورات واهي من است تصورت کنم که توی چشمهای من نگاه میکنی ، لبهایت تکان میخورد و من هی چشمهایم میچرخد و نگاهم سر میخورد از چشمانت به لبهایت و از لبهایت به انگشتانت، از انگشتانت به طرهی مویت با همان حالتي که وقتی سرت را با آن حالت کودکانه تکان میدهی، بالا و پایین میرود و دل من با بالا و پایین رفتن لختي مویت بالا و پایین میرود جایی خوانده بودم از تصور تا واقعیت یک قدم بیشتر فاصله نیست و من اینبار اگر بخواهم راستش را بگویم توی واقعیت آنقدر قدم زده ام به امید اینکه برسم به تو ، برسم به واقعیت و نرسیده ام که قدم هایم و قدم زدن هایم راه برده به جاده ای در تصوراتم که دور تا دورش درخت های بلند هست و هوای مرطوب و نم باران و انتهای جاده تو ایستاده ای و برایم دست تکان می دهی و باد می زند زیر گیسوان رهایت و من لبخند می زنم و از همان دور زیر لب به تو می گویم – دوستت دارم . و توی واقعیت ، واقعا هیچ چیز نیست . هیچ چیز... ******************************************* نميدانم... ولي اين شعر را خيلي دوست دارم ( نميدانم از كيست ) من سکوت می کنم اینجا در این فصل سرد پشت این کوچه های بی نشانی اینجا که مردمش خنده ی کودکانه ی پاییز را به سخره میگیرند و عشق را . . . به بازی من از فردا گریزانم امروزم را پس بدهید . . . ************************************************ خاموش مي شوم و مكث مي كنم و تو آه مي كشي من گريه مي كنم، ديوانه مي شوم تو روي دفترم، يك قلب مي كشي، يك راه مي كشي، من روي راه تو صد اشك مي چكم تو قهر مي كني و يك ماه مي كشي! من روي ماه نقش تو را مي كشم! تو ناز مي كني آرام مي شوم تو بامداد سبز آغاز مي كني، يك را مي كشي، يك عالمه فلوت پر آهنگ مي كشي من سنگ مي كشم، با چهره سياه تصويري از خودم دلتنگ مي كشم،... بي رنگ مي شوم چون سنگ مي شوم آزرده مي شوم از دوري تو . . . چه قدر دوست داشتم دل تنگي هاي اين روز را با تو تقسيم مي كردم يا كسي بود براي درد و دل كردن . . . بماند! آنقدر فاصله ها زياد شده كه هر چه قدر فرياد مي زنم گويا صدايم را ........ نه تو مي شنوي و نه هيچ كس ديگر ************************************************ ميترسم به خدا ميترسم ميترسم از 2...3 روز آينده ميترسم از تو از خودم از شانس نداشته خودم اصلا بگذار راحت شوم ترسم این است که پاییز تو یادم برود حس اشعار دل انگیز تو یادم برود ترسم این است که بارانی چشمت نشوم لذت چشم غزلخیز تو یادم برود بی شک آرامش مرگ است درونم٫وقتی حس از حادثه لبریز تو یادم برود من به تقویم خدایان زمان شک دارم ترسم این است که پاییز تو یادم برود با غزلها ت بیا چون همه چیزم شده اند قبل از آنی که همه چیز تو یادم برود ( علي اكبر رشيدي ) ******** و اما دیشب دیشب من بودم و شب بود و یاد تو، دیشب فاصله میان من وپنجره و شب را تنها یاد تو پرکرده بود... ديشب ، امشب ، فرداشب ، هرشب من و ياد تو، اي كاش با من نبودي دیشب سجاده سپید نیازم پهن كرده بودم وتمام فرشتگان را به ميهماني عاشقانه ام دعوت کرده بودم... اي كه زندگي ام را با نگاهت روشن كردي و سر فصل زيباي زندگي را با كلمه عشق آغاز كردي اي كه همچو ساحل آرامي هستي در درياي طوفاني دلم و ناخدايي براي كشتي رها شده در طوفاني از امواج حال چون هميشه سفره آسمانت را براي اين دل تنگ بگشا كه مرا به تو نياز است ***************************** بابا ديوانه ام كردي تو بيرون از خاطره خشك من در پس ابهامي دروغين همينكه نگاهي ، نه نيم نگاهي به فاصله بينمان بريزي مرا بس است.... امروز دوستت اس ام اس داد بيچاره او هم در فكر من است انگار تمام عالم و آدم دلشان براي من ميسوزد ميخواست بداند كه با تو حرف زدم يا نه با پيامش يأس را به وجود من آورد مشخص بود كه چيزي را ميداند راستيتش آمده بود براي خداحافظي به او جواب دادم تا بپيوندد به دريا كوه را تنها گذاشت رود رفت اما مسير رفتنش را جا گذاشت هيچ وصلي بي جدايي نيست اين را گفت و رود ديده گلگون كرد و سر بر دامن صحرا گذاشت نميدام ولي احساس ميكنم ناراحت شد نميدانم انگار نه انگار كه هميشه ساعت 30/4 بهم اس ام اس ميدادي كه آقا من رسيدم خانه باشد يادم ميرود خنده ام میگیرید تا خودت هم به این کارت اقرار میکنی خانوم چند روزیست که این شعر با وجود من عجین شده مـــن می توانـــم مــی شود،آرام تلقــــین مــــی کنـم حالــــم نه اصـــلا خوب نیست تــــا بعد بهتر می شود فــــکری بـــــرای این دلِ تـــــنهای غمگــــین مـی کنم خــــوابم نمـــی آید ولــــی از ترس بیــــداری بـــــه زور بــــا لطـــفِ قــــرص قد نقل یک خواب رنـــگین می کنم کـــم کـــم ز یـــــادم می روی ایــــن روزگار و رسم اوست ایــــن جمــــله را با تلخی اش صد بــــــار تضمین می کنم ********************************************** راستي باز هم منتظر گذشت 2...3 روز آينده ام اگر خواستي من هم آنجايي هستم كه رهايم كردي راستي تا فراموشم نكردي بگذار تا برايت دعا كنم شايد اين آخرين كاريست كه براي تو انجام ميدهم آرزویم این است: نتراود اشک در چشم تو هرگز، مگر از شوق زیاد! نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز... و به اندازه ی هر روز، تو عاشق باشی، عاشق آنکه تو را میخواهد و به لبخند تو از خویش رها میگردد.... خوب حالا ميتواني با خيال راحت مرا فراموش كني خدانگهدار سالار صبر کردن دردناک است!!! و فراموش کردن دردناک تر ولی دردناکتر از همه این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش... رفقا این گفته به خاطر بسپارید شاید روزی به این حرف رسیدید من که وقتی تنها ماندم دریافتم قصه مادر بزرگم راست بود همیشه یکی بود و یکی نبود ولی هیچ گاه نفهمیدم که او کی بود و کی نبود با من بود با من نبود دوستم داشت و آزوی مرگم را میکشید افسوس که من همیشه همه وقت او را ... سالار ببخشید ولی لبخندت ********************************* اصلا من از تمام تیر چراغ برقهای شهر .... تمام من٬ تمام ذرات من..... *********************************** تا به من بدی میکنی تازه یادم می آید که هنوز عاشقتم تا مرا زجر میدهی تازه یادم میآید که هنوز تو سالار من هستی ولی نمیدانم چرا تازگیها زیاد دوستت ندارم به خودم میگویم که چاق شدی بیا که حالا نوبت بدی کردنت به من است ****************************************** اصلا گور بابای دیگران به من چه که چه میخواهند فکر کنند من همینم من حسینم من خسروی ام من همانی ام که خودم که نه ولی شاید (( خیلی ها دوست دارند)) (( راحت شدم از آن همه واژه که مرا می آزرد )) ولی چه فایده بازهم فکر تو نمیگذارد حالا من مانده ام و آب نبات هایی که شیرین نمی کند دهان لحظه هایم را بــــــــی تو ! ******************************** سوختم ... آنقدر كه عشقت بي ريا آرامم كرد ... دلم مي خواست آنقدر بلند گريه کنم كه تمام كوچه هاي پاييزي از خواب بيدار شوند . آن روز فهميدم كه عشق نرم است و مي تواند بر هر سختي غلبه كند . مثل مهربانيهایم ؛ بدیهایت... تو پائـــــيزي ترين اتفاقم بودي .......... ************************************ فرهاد شجاع یه روز توی کتابش خواندم که:این همه آسمان در پنجره جا نمی شود...راست می گوید میگوید: حتی اگر باد را به انگشت نگاری ببرند ،رد بوسه ات را پیدا نمی کنند... بازم راست می گوید. از اون وروجک هاست. بااو می خونم،پا به پای هم او میگوید و من می خوانم ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬ تا هفتاد و هفت سالگی مردانگیهایم تو را خواهم برد به دور دست های زنانگی ... به آنجایی که مردان سرود احتیاج من و تو را می خوانند... یک لحظه با من شو...برای یک ثانیه هم که شده به کنارم بیا... تا با هآی نفس هایت، زنانه بیاندیشم .آنگاه که من به قدرت زنانگی ات سر شارم **************************** هی هی هی هی يه روز يكي بهم گفت:حسین تو اين دنيا همهء آدم ها بد نيستن. همه رو به چشم آدم هاي بدو دو رو نگاه نكن همه شيطان صفت نيستن. خدا تو زمين فرشته هم گذاشته.اما اين فرشته ها بال ندارن.تا يه وقت مردم اذيتشون نكنن… هرچند كه تو دوران ِ منو تو اين فرشته ها تعدادشون كم شده اما هستن… صبر كن به وقتش مي ياد كمكت… اون روز من فقط يه خنده ايي به اون دوست زدم و گفتم:برو دلت خوش ِ ها… هی هی هی هی ******************************* به احترام غزلهایتان غزل بستم هزار توبه خریدم ٬ هزار بشکستم نه سعدی ام و نه حافظ ٬ نه مولوی نه رهی نه آنچنان که غزل خوده ام غزل مستم اصلا بگذید از این حرفهای واهی در کوچه عشق ، عاشقي کمرنگ است آمدنت را منتظر نبودم ٬٬٬ مهمان نا خوانده اي بودي ...!!!... هیچ گاه انسان اینگونه انتظار نیامدن را نکشید. امیر راست میگفت که من حیوانم... من حیوانم اما باز هم کاش نمي آمدي کاش نمي آمدي و لحظه هاي تنهاي من با هم بودن را احساس نمي کردند . من از صدای تو بیزارم اصلا كاش نبودي و من هم... كاش مرده بودي و مرده بودم وقتی فهمیدم می آیی انگار خبر مرگم را گفتن نیامدنت یک درد و آمدنت هزار درد این روزها دوست دارم که گورت را در ذهنم گم کنی. من امشب از هر نفس کشیدن بیزارم ! از هر زنده شدن ازهر درد سپردن از تکرار واژه ها بیزارم ! ای خالق مصیبت من ای خالق خاک من ایا دردی داری که بشنوی صدای مرا ؟ ایا تو می خوانی شعرهای سیاه مرا ؟ اصلا تو از من چه میخواهی تو از من چه می دانی لحظه ای طعم مرا چشیده ای که دردم را بدانی ؟ ************************************** مرا با شما کاری نیست ای خاطرات بیش از اینم مرا به نیش نکشید به خدا خسته شده ام از بس ای شعر را خواندم... آخر تا به کی چرا هیچ وقت نمیخواهی بفهمی که دیگر از حال و هوای تو بدم آمده است از دل بی سر و پای تو بدم آمده است در اینجا از امروز تا همیشه دیگر کسی به عشق سلام نمی گوید افسوس که باید به تو حق بدهم که نفهمی ٬٬٬ اینها همه تقصیر من بود اینجا کسی مرده است... من... و ... *********************************** ای بابا پیش تر گفتم که ای کاش نبودی تا اینگونه آمدنت مرا رنج ندهد هنوز هم ناله میکنم که چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي است ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشايي است مرا در اوج ميخواهي تماشا كن، تماشا كن دروغين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن در اين دنيا كه حتي ابر نميگريد به حال ما همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها چه میگویم بی خیال هرچه میگویم خوش میگویم اصلا میگویم فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم دلم چون دفترم خالي قلم خشكيده در دستم گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم رفيقان يك به يك رفتند مرا با خود رها كردند همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند علي،،،، محمد ،،،، حسن،،،،،، چرا هيچ وقت درست نامم را ياد نگرفتي چرا فكرمي كنم حتي اگر بخواهم طعم عطرت را داشته باشم تو آن را هم از من مي گيري ؟ چرا بودن و حضور تو به معنای نو شدن تمام بودنهایم نیست؟ به بودن بیشمار اینهمه نقطه فکر کن،... من را در کدام سطر خواباندی که نگاه کردن به آن جز درد و دلتنگي و اشك برايت نمي گذارد؟؟ نقطه ی پایان کدام حرف تو بودم که هیچ وقت گلی در کنارت نبودم؟ از اینهمه نقطه که آغاز و سلام تمام بهاری های زندگی بودند،تو مرا در کدام خط نشاندی که حتي نقطه هاي اسمم هم مرا به يادت نياورد ؟؟؟! چرا مرا همیشه در پایان هر سطری نوشتي و آغاز هیچ جمله ای با من شروع نشد؟ من پایان اولین تپـــــش تو بودم ... ؟؟؟؟؟ اما حالا فکر می کنم هیچوقت آغازت نبودم و همیشه یک جایی در خاطراتت خط خورده ام. مدتهاست از من خسته شدي ؛ آنقدر زياد كه تنهائي ابدي برايم خواستي ......... ؟! من قرن ها تنها بوده ام ؛ من را از چه مي ترساني ؟؟؟! **************************** اين روزها بيشتر از قبل ميترسم باور ميكني سالار ميترسم اگر ننويسم ديگر با من بودن را نخواهي ، آرزو كرد ... ديگر اشك هايت – كه چقدر دوستشان دارم – سهم حرف هاي من نشوند . نمي دانم چرا ترسيدم ... بيا براي نيامدن ها دل بسوزانيم و حسرت نبودن ها را نخوريم . بيا از خنده هايي بگوييم كه اشك را نمي فهمند و اشك هايي بريزيم كه سرشار از خنده باشند . و اشك يار هميشگي من در خلوتم كماكان اين بيت را ميخوانم گريه نميكنم نه اينكه سنگم گريه غرورمو به هم ميزنه مــرد براي هضم دلتـنگيهاش گــريه نميـكنه قـدم ميزنه بيا به دستهاي هم مجال گرم شدن بدهيم ، بيا به گوشه ي يك شب ساكت و آرام اعتماد كنيم ***************************************** هنوز هم نميدانم كه از من متنفري يا كه هنوز دوستم نداري ولي باور كن دلم برای سکوت دستهایت تنگ شده است ، بی نهایت ! در این روزهای پراز شلوغ و هیاهو ، دلم برای سکوت دستهایت تنگ شده ؛ عزیز تمام عیار من ! من هر روز به تو و دستهای نجیبت فکر می کنم و هر روز تکرار می شود در من مهربانی هایت ... بگذریم از این سطرهای همیشه ! بگذریم از این همه " دوستت دارم " هایی که تلنبار شده اند در دهانم ! بگذریم از این حسرت ! بگذریــــــم ... بگذار دانه های اشک آواز بخوانند در چشم هایم !!! حالا من مانده ام و آب نبات هایی که شیرین نمی کند دهان لحظه هایم را بــــــــی تو ! باور نمی کنم بی دلیل دوباره تنهـــــا شده ام .... هیچ کس حق ندارد به من بگوید که از تنهایی می ترسم من سالهاست در گوشه ی قلب تو به تنهایی خو کرده ام .... هنوز هم دوستت دارم ** هنوز هم به معصوميت بچه گانه ام مي خندي ؟؟ و سردي دستت را به گونه ي تبدارم مي بخشي ؟؟ هنوز هم دلت با هرم نفسهاي ترسيده ام تــَرَك بر مي دارد ؟؟ حالا من مانده ام و شعر نگاه تو ... كه بارها بيتي از آن نوشتي و رد اشكهايت را لمس كردم راستي شعرهايم نه.... شعرهايت ثبت شدند تا دوستان نگويند و نخندند به دزدي هاي من من هر روز شعرهايم را از چشمان تو مي دزديدم مي ترسم ..... مي ترسم روزي مجبور شويم هم را بين " كاش " هايمان رها كنيم .... مي ترسم روزي با اشكهايم ، چشمهاي هميشه غمگين و مهربانت را بدرقه كنم .... نمي دانم مي توانم دوام بياورم يا ........... نه ؟؟ پرسيدي : " دوستم داري ؟ " مثل بچه ها به بچگي ات لبخند زدم ! تو برايم دو بيتي ها را غزل مي خواندي و من از قصيده ي گامهاي تو ترانه ي زندگي ام را ساختم ؛ مگر نه اينكه زندگي ام شدي ؟؟؟ دوبيتي هايت گاهي رديف و قافيه نداشت اما براي دل كوچك و تنهاي من ، شعري زيبا بود . سپيدهاي غزل وار ، سپيدهاي قشنگ سـپـيـدهـاي خداحافـظـي ولــي دلـتـنگ ســپـيـده مـيـرود امــا سـپـيـد مــيگويــم سـپـيـده هـا زيـبـا و سـپـيـده ها دلـسنگ يا سـپـیـده بود كه شـهنـامه در بـغل می رفت حماسه ای كه به خونخواهی غزل می رفت وابستگي ام رابه تو با بغــض باور كردم ... پرسيدم :" مي خواهي يكي از ستاره هاي چشمانم را به تو بدهم ؟؟! " خنديدي و برق چشمانت يادم ماند ... من برايت ستاره هايي را مي خواستم كه بوي اشك هايم را مي داد . براي تو خنده هايم را نوشتم . از خورشيد سايه خريدم و از تنپوش اقاقيا براي چشمانت شعر ساختم و تك تك ياسها را نورباران كردم . من براي تو از واژه واژه ي دلم نوشتم و سايه روشن بوي تنت را نفس كشيدم . خودم را به غروب تبعيد كردم تا در چشمهاي تو طلوع كنم ... بي خيال نوشتن ! بي خيال نوشتن ! بي خيال تو ... ! بي خيال توي بي خيال ! ... عزيــــــــزم ! هيچ اتفاقي نمي افتد ! همان طور كه تا به امروز نيفتاده است ! اگر من بي خيال تو بشوم ، اگر تو خودت را از من دريغ كني ، اگر من به دريغ كردن هاي تو لج كنم و بي خيالت شوم و بي تفاوت ( حتي در ظاهر ! ) ؛ اگر ... اگر ... و اگر هزار تا اگر ديگر جا خوش كنند در زندگي مان ، هيچ اتفاقي نمي افتد براي تك درخت حياط كه به عطسه هاي پاييزي ام حساس شده ! و يك دانه ميوه هم نمي دهد !! فقط ................ فقط من پژمرده مي شوم در اتاق كوچكم فقط تو فرسوده مي شوي در .......... فقط نامنتظرتر از دوست داشتن من ، مرگ سلام مي كند به يك لحظه ! فقط در قرن هاي آينده يك حسرت در دل تو و يك داغ در دل من مي ماند تا هزار بار به دنيا آمدن و رفتن مان ! تو كه مي داني من 90 تا دوستت دارم ! تو كه مي داني من هم تو را ترجيح داده ام به ............................. بگذريم ! تو كه مي داني ؟! Come On ! پس حرف حساب بهانـــــه هايت چيست ؟!
???what نمي دانم شايد هم حقيقتي باشد كه تازه يادت آمده ؟؟ اما من به اشتباه اسم بهانه رويش گذاشته ام ؟؟! نه ؟ ***************************** من كه بارها و بارها حق را به تو دادم . ندادم ؟؟؟؟ اگر روزي بفهمم با بودن من ، چيزي ؛ مخصوصا ً كسي را از دست داده يا مي دهي ببخش اما من ....... ديگر نمي خواهم لحظه هاي تنهائي ام را با تو قسمت كنم . ************************ بگذريم عزيزم ! سلام مرا به روزهاي ترديدت برسان ! گونه ي خوش طعم بهانه هايت را هم ببوس ! لج بازي هاي من هم سلام بلند بلند مي رسانند !! ***************************************** نميدانم كه از امروز دلم برایت تنگ شده يا از ديدن پيام ديشبت ولي چيزي كه معلوم است دوستت دارم ،،،،،، تو را به خدا كسي نفهمد س پ ی د یا س ی ا ه می نویسم و شما نخوانید : گریه کرده ام انگار ،از چهار گذشته است انگار این نیمه شب لعنتی ِ سنگینی که شکل تمام نیمه شبهای دیگر و تمام ِ ... آتش گذاشته اند توی این موسیقی : می گریم و می خندم ، دیوانه چنین باید می سوزم و می سازم ، پروانه چنین باید ********************* من می نویسم و شما نخوانید که این گریه قدیمی است ! این شبها رد پایم هر کجا جا می ماند که بنویسم وشما نخوانید ... ! این کبریت را که بزنم حتما ً چندمی ست . ******************** می نویسم وشما نخوانید که اینجا بهار نیست ، هیچوقت بهار نبوده است . خط به خط حیرانیهایم را به نظاره نشتسته است این شب ِ رند ، این سالهای در بدر ... و سه نقطه های من عالمی ست که شما نمی دانید . ******************** یا بوده ام اینجا و گریه کرده ام یا هرگز نبوده ام و انگار که هیچ وقت نبوده ام . خط به خط همه را نوشته ام که شما نخوانید رفقـا ... غزل پشت غزل ،شعر پشت شعر ، ترانه پشت ترانه ، گریه پشت گریه ... ******************** می نویسم و می روم همینطور و معلوم نیست کجا خواهم بود در سطر بعد . اشک نمی گذارد ببینم رفیق ! که برای تو می نویسم با این نفسهای سنگین پشت سر هم ... امشب از اون شبایه که نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم ****************** سطر به سطر و قدم به قدم گم می شوم توی متن این شب گمشده که معلوم نیست کجای زمان است . من می نویسم و شما نبینید !! که گریه رهایم نمی کند . راه می روم و می خوانم شعری را که بچه تر ی هایم نوشته بودم : پس مینویسم گیومه باز ( که این طراحی از بزرگ مردی بنام محمد هست ) یک نفر یک نفر سر در گریبان مانده است عاشقی در خط پایان مانده است پیکر سبز درخت نارون در غروبی سرد و عریان مانده است *************** ساعت از چند گذشته است را نمی دانم ، فقط می دانم که بر گشته ام و چای دم کرده ام تنهای تنها ، بیا که لیوانهای چای من خالی از لطف نیست . ******************** شاید اگر فکرت بگذارد بخوابم بهتر باشد البته اگر فکرت بگذارد همین که چشمهایم را روی هم میگذارم ناخود آگاه دیگر از حال و هوای تو بدم آمده است از دل بی سر پای تو بدم آمده است تلفن سخت پریشان سکوت من و توست دیگر از طعم صدای تو بدم آمده است چشم تو آیینه داری که بلد نیست برو از تو آیینه های تو بدم آمده است خسته ام از تو و از زندگی باور کن دیگر از حال و هوای تو بدم آمده است ************ وقتي تو نيستي ، نه هستهاي ما چونان كه بايدند ، نه بايدها . مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خورم عمريست لبخندهاي لاغر خود را در دل ذخيره ميكنم باشد براي روز مبادا اما در صفخه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست آن روز هرچه باشد روزي شبيه ديروز روزي شبيه فردا روزي درست مثل همين روزهاي ماست اما كسي چه ميداند شايد امروز نيز روز مبادا باشد وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونان كه بايدند نه بايدها هر روز بي تو روز مباداست آيينه ها در چشم ما چه جاذبه اي دارند آيينه ها كه دعوت ديدارند ديدارهاي كوتاه و از پشت هفت ديوار ديوارهاي صاف ديوارهاي شيشه اي شفاف ديوارهاي تو ديوارهاي من ديوارهاي فاصله بسيارند آه ديوارهاي تو همه آيينه اند آيينه هاي من همه ديوار سلام به همه دوستان بزرگوارم با عرض پوزش از همه دوستاني كه من وشعر هايم رو در اين مدت تحمل كردن سپاسگذارم عذر خواهي ويژه اي از آقايان فلاح و مهدي زاده و خانمها : موسوي - حیات بخش - هوشياري - اميرپور دارم با اين حالت خوشحالم ما كار خويش را به خدا واگذاشتيم در دل به غير تخم توكل نكاشتيم
شعر همین است
که من عاشق تو باشم
و تو !
با هر که می خواهي...
تمام سیگارهای دنیا را هم که دود کنی
تنهایی ات
توجه هیچ کسی را
جز پیرمرد سیگار فروش
جلب نخواهد کرد.
مخاطب شعرهایت هم
تنها بادهای هرزه گردی هستند
که از بد روزگارشان
از خانه تو می گذرند.![]()
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظههای جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمیمانی ای مانده بی من
تو را میسپارم به دلهای خسته
تو را میسپارم به مینای مهتاب
تو را میسپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را میسپارم به رویای فردا
به شب میسپارم تو را تا نسوزد
به دل میسپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایهسار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه![]()
بایـــــد فـــراموشت کنــــم چندیست تمریــــن می کنم![]()
به اتشم می کشد
قاه قاهت
به مرگ...
هیچ شعری نمانده من چگونه گویم : شاعرم
وقتی نمی توانم از (( تو ))٫
از تو که بر دلم جا مانده ای ....
سخن بگویم
من از تمام شبهای بارانی ...
و از تمام ((توی)) ناتمام خود...
کمی کینه دارم....
ولی تو خوب می دانی، کینه ام عاشقانه است
تو نمی شود......
کجا گم کرده ام تو را؟!
حرف دل عاشقان ، چه رنگارنگ است
وقتي که ريا روي محبت باشد
انگار تمام قلب ها از سنگ است ![]()
كاش در خواب هم نميديدمت
اي زيبا ترين زشت دنيا !!!
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
بيهوده انتظار ميكشم
نميآيي و
اين چاي
بي تو سردش ميشود ...
حسابی که هوا را بی من نفس کشیدی
سر دو راهی که رسیدی
به چپ برو
به جهنم ختم می شود !
با چند خرده ی ریز
در جیب هایش !
قلبم را بردی
با تمام دریچه های پیچ در پیچش ....
تابستان كه نيامدي، پاييز شد
پاييز كه برنگشتي، پاييز ماند
زمستان كه نيايي، پاييز مي ماند
تو را به دل پاييزي ات
فصلها را
به هم نريز
راه خانه اش را خودش هم گم می کند
از بس کوچه پس کوچه دارد
که ما
که تبار رانده شدگان باشیم
به پر و پای هم بپیچیم و
فرض کنیم عاشقیم !
تا مافوق ثریا هم که کج برود
هیچ امیدی به معجزه نیست
معماری که تو باشی
جز این باشد عجیب است ! ![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

