چهارشنبه سی ام آذر 1390
این هم شب قشنگ یلدای من
تهی شدن مرا از هر آنچه که تو را تداعی می کند
بگذار دست هایت هوایی بخورند؛
دستکش ها بی تفاوت تر از آنند که تو را گرم کنند
******************
باورش سخت است اما...
من از جاودانگي قطره هاي باران به اتاق كوچك خاطره ها كوچ كرده ام .
هیچ میدانی که رنگ خاطره هایم سبز است... سرخ است... آبی ست
تا تو هستی گیج سیاهی حیله ات هستم
منگ میشوم
غصه میخورم
وباز هم قاه قاه به بدبختیها میخندم
به اینکه فهم چیز بدیست
به اینکه آگاهی درد است
به اینکه دین خرافات است. و به این که خدا چیزی نیست جز صورت پر از چروک پدرم
و یا پاهای همیشه ورم کرده مادرم
یکشنبه ششم آذر 1390
تو غم ما رو خوردي ولي افسوس هيچكس به ياد تو نيست سالار
دكتر مصدق ابر مرد تاريخ

افسوس ميخورم وقتي به عكست نگاه ميكنم سالار

محمد مصدق بزرگ مردي كه تاريخ قدرت وصفش را نداشت
جمعه چهارم آذر 1390
روزگارم فراتر از هر رنگ دیگریست
و من ناله كنان
برگهاي زرد و مرده خيابان
ناله هاي خشك كلاغهاي بي خانمان
فقط يك چيز را تداعي ميكند
فقط يك بو ميدهد
بوي رفتنت را...
نميدانم
از ديروزم خلوت كرده ام تا امروزم
و از امروزم ...تا فردايم راهيست نادرست
راهيست پر خطر
راهيست كه مسلما به تو ختم نخواهد شد
........
حالا پس از اين همه ننوشتن نوشتن چقدر راحت شده
فقط رو به رويم كاغذي سفيد است با مدادي سياه
آنقدر خط خطيش ميكنم تا دلنوشته اي ظاهر شود
دلنوشته اي براي تو
تا شايد دل نه چندان نرم تو نرم شود
تا شايد بداني كه چقدر برايم با ارزشي
با اينكه ميدانم تو ميروي و پشت سرت را حتي نگاه نخواهي كرد
دوشنبه سی ام آبان 1390
سكوت قصه تلخ جداييهاست
من درك نميكنم
كي گفته خدا وجود داره
چرا ما گول خورديم
چرا يه عده انسانها رو بازي دادن
كي گفته شيطان وجود داره
كي گفته
يا من خل شدم
يا من خل شدم
شنبه بیست و هشتم آبان 1390
من و شب و ستاره و يه عالمه تو... توي ناتمام خود
خيره به هم
نه من به او ميلي دارم نه او من
درست مثل حس اين روزهاي تو به من
راستش هنوز هم مبهوت اين خواب كوتاهم
خداحافظ هم بغضم ... خداحافظ همرام
حالا كه ميروي من ميمانم و يك بسته سيگار و يك دنيا معماي لاينحل
حرفهايت درست...
نه
حرفهايت درشت
حرفهايت قابل هضم نبود... در كامنتهاي من هيچ كس نيست كه بخواهي دلخورش شوي
در كامنتهايم تنها تو بودي كه رفتي
كه ميروي ... كه خواهي رفت
سالار
تلخ شده ام... طعمی شبیه به یک فنجان قهوه فرانسه
شنبه چهاردهم آبان 1390
افسوس ميخورم
وقتي ميبينم
كه دل تو براي مترو تنگ شده
و دل من براي تو..
گاهي آنقدر به تو فكر ميكنم كه به خلع ميرسم
تشنج ميزنم
وباز در خواب بيداري تو را ميبينم كه در ايستگاه مترو براي من دست تكان ميدهي
كمي اخم ميكنم و روبروي من مي ايستي و ساعتت را نشان ميدهي
كه باز تاخير داشتم
به راستي
دل من تا دل تو چند ايستگاه فاصله دارد؟؟؟
**********
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت
پر از رد پای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بیخیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچهها
فقط یک نفس میتوانست
طنین عبوری نسیمانه را
به خاطر سپارد
اگر آسمان میتوانست یکریز
شبی چشمهای درشت تو را
جای شبنم ببارد
اگر رد پای نگاه تو را
باد و باران
از این کوچهها آب و جارو نمیکرد
اگر قلک کودکی لحظهها را پس انداز میکرد
اگر آسمان سفرهی هفت رنگ دلش را
برای کسی باز میکرد
و میشد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمیریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمیزد
اگر کوهها کر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد میایستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر میتوانستم از خاک
یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را میتوانستم ای دور
از دور
یکبار دیگر ببینم...
جمعه سیزدهم آبان 1390
تاريخچه اي از چگونگي به وجود آمدن اديان
ولي چيزي كه مثل روز مشخصه تنفر همه انسانهاي متفكر از حكومتهاي دينيست
حال اگر حكومتي كه هيچ گونه نياز مالي به مردم داشته باشد دورنماي بهتري از خود نشان ميدهد
كافي تنها يك بار تاريخ را ورق بزنيم
از قرون وسطي تا هجوم بي رحمانه اعراب به كشورهاي همسايه
آخر درك و فهم دين اجباري براي من يكي مشكله
اگر دين باعث آزادي جسمي و معنوي ميشه پس لشكر و لشكر كشي براي چه
كلا درك اين مطلب خيلي براي من دشواره
تنها اسطنباط من از اين كار متجلي شدن استعمار كثيفي است كه من آن را استعمار فكري مينامم
وگرنه
اول اينكه هيچ دين آسماني و يا هيچ انسان عقل محوري جور بر مردم بيگناه را پسنديده نميداند و آن را رد ميكند
دوم اينكه : حمله كنندگان براي تحكيم قدرت خويش در كشور تازه فتح شده مجبور بودند براي آسوده خاطر بودنشان مردم آن مرز و بوم را با خود هم فكر كنند و كار خود را به طرق مختلف توجيح و آن را كار درست و پسنديده بدانند
مسلما در هر دوره تاريخي برگ مردان و شير زناني كه از عقيده و طرح شوم انها با خبر بودند تن به اطاعت نميدادند و در برابر آنها قد الم ميكردند
ولي متجاوزان با زدن برچسب ملحد و كافر به ايشان به راحتي هم آنها را از پيش پا كنار ميزدند و هم اذهان عمومي را با كار قبيح خود همراه ميكردند
لذا در كار خود هيچگونه خللي به وجود نمي آمد
حال براي تقدس بخشيدن به غارتگري خويش از پسونده و پيشوندهاي ديني استفاده ميكردند...
نميدانم. ولي فكر ميكنم تنها با برگشتن به عقب و ديدن حمله وحشيانه اعراب خود به خود دين اسلام زير سوال ميره
يعني اينكه اگر اسلام تقدس دار بود پس حمله براي چه
اگر در دين هيچ اجباري نيست پس اين همه سركوب براي چه
اصولا دغدغه من كلمه نيست و هيچ گونه خصومتي با اسلام ندارم
اصلا قبول: اسلام به ذات خود ندارد عيبي
ولي در حال حاضر مگر ما نميگوييم كه حكام ما زور گو هستن
مگر ما نميگوييم اينان فقط داعي اسلام دارند
مگر ما نميگوييم اينان با دين مردم را فريب ميدهند
پس همين كافيست كه بگوييم اسلام دين خوبي نيست
چون طبق صحبتهاي بالا اول اينكه تقدسش از بين رفته
دوم اينكه وسيله زور گويي زورگويان شده
سوم اينكه وسيله اي براي فريب دادن مردم شده است
حالا نميدانم كه چقدر با حرف من همراه هستين
ولي راستش اين روزها اين درد بزرگترين دغدغه من شده
جمعه هجدهم شهریور 1390
ایستگاه مترو1
حالا چه فرق میکند که آخر جاده باشم یا اول راه
وقتی تو نباشی دلیلی برای ادامه نیست
نه من به اینجا می آیم ٬٬٬ نه تو دیگر روزی۱۰۰۰بار خضعولات مرا میخوانی
پس دیدار ما به آن ساعت معلوم
دیدار ما به همان قرار گذاشتنهای متروک
حالا برایم آب آورده اند٬٬٬ این بیگانگان هنوز نمیدانند که تشنگی میان راه نه خواب را از سر ما می پراند
نه تو را
حالا نمیدانم از کجای جاده فراموشی سر بر آورده ای که اینچنین مادام از نوک خودکار لبریز میشوی
باورت میشود... در قرارگاه تنها تو را میبینم ٬ تنها بوی بدن توست که مرا مست میکند
تنها گرمای بدن توست که ...
بس است دیگر
بس است
به من مگو که چرا هیچ به یادت نبوده ام
هر روز می آیم ولی هیچ رمقی برای نوشتن ندارم
حالا که نه ولی قول میدهم هر لحظه دیدمت برایت بگویم از حصارهای بلند قرارگاه ٬٬٬
دیوارهای بلندو سر به فلک کشیده حاشا
اینبار اگر ببینمت برایت شعری خواهم گفت تا بدانی که...
اینبار اگر دیدمت کتابی از سهراب٬٬٬ چند بیتی از فروغ ٬٬٬ و دفتری از مصدق را برایت می آورم
تا یادم نرفته است .. قیصر را برایت کنار گذاشته ام
حتما٬٬٬٬ حتما یادم بیاور تا داستان دازی از ریلو قطار برایت بگوم
اینبار اگر دیدمت برایت خواهم گفت از داستانهای گل و شبنم که چگونه لبهایت را به لبهایم پیوند میداد
یک- فر به نفع تو بانو هرچه میزنی بزن... ما دلشکستگان توو سری خوران خوبی هستیم
جمعه هجدهم شهریور 1390
برای خواهر مهربانم
خداحافظ ای پرده نشین محفوظ گریه ها
خداحافظ ٬ عزیز بوسه های معصوم هفت سالگی
خداحافظ گلم ٬ خوبم ٬ خواهرم
خلاصه هرچه همین هوای عصمت
خداحافظ ای خواهر بی دلیل رفتنها... خداحافظ
حالا دیدار ما به نمیدانم آن کجای فراموشی
دیدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد
دیدار ما و دیدار کسانی که هرگز ما را ندیده اند
پس با هر کسی از کسان من از این ترانه محرمانه سخن مگو
نمیخواهم آزردگان ساده بی شام و بی چراغ از اندوه اوقات ما با خبر شوند
قرار ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود
قرار ما به سینه سپردن دریا و تشنگی نبود
پس بی جهت بهانه نیاور که راه دور و خانه ما یکی مانده به آخر دنیاست
نه دیگر فراغی نیست٬٬٬ حالا بگذار باد بیاید
بگذار از قراعت محرمانه نامه ها و رویاهایمان شاعر شویم
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند
دیدار ما به همان ساعت معلوم
تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید
تا چراغ و شب و ستاره بدانند که دیگر ملالی نیست
حالا میدانم که سلام مرا به اهل هوای همیشه عصمت خواهی رساند
یادت نرود
به جای من از صمیم همین زندگی
سرآروی چشم به راه ماندگان مرا ببوس
دیگر سفارشی نیست
تنها جان تو و پرندگان پر بسته ای که دی ماه به پشت بام خانه می آیند
شنبه هشتم مرداد 1390
خدمت شروع شد تاريك و توبه تو
آره سالار دوست داشتم آخرين پست رو تو بنويسي
هرچي كه دوست داري بنويس
هرچي كه تو دلت مونده
اينجا هيچ كسي غريبه نيست
توي قسمت نظرات منتظرم
اگرم جا نشد تو چند كامنت بنويسش...ممنون
شايد تا مدتها نتونم بيام تو وب
البته شايد

